تبليغاتX
اشعار حافظ
*حرف آخر* 
         هوالعالم

     *هیچ کس اشکی برای مانریخت          هرکه با ما بود از ما می گریخت*

   * چند روزیست حالم دیدنیـــست           حال من ازاین وآن پرسیدنیست*

   *گاه بر روی زمین زل می زنـــــم            گاه بر حافظ تفاءل  می زنـــــــم*

  * حافظ دیوانه فالم را گرفــــــــت             یک غزل آمد که حالم را گرفــــت*

  *ما ز یاران چشم یاری داشتیم              خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!*

 

            بدرود

|+|
نوشته شده توسط نگار در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:59
*ای دل* 
                      *هوالمعبود*

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی
اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 9:49
*بگرفت...* 
 *هوالمعشوق*

بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
 خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
 در وهـم می‌نگـنـجد کاندر تـصور عقـل
 آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
 شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
 هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
 آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
 وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
 چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
 کز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
 رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
 شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
 حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
 زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی

|+|
نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:7
*** 
|+|
نوشته شده توسط نگار در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 11:23