|
***هوالمحبوب***
کس بامید وفا ترک دل ودین مکند که چنانم من ازاین کرده پشیمان که مپرس بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس گوشه گیری وسلامت هوسم بود ولی فتنه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس زاهداز ما بسلامت نگذر کان می لعل دل و دین میبرد ازدست بدانسان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت ان میکشم اندر خم چوگان که مپرس حافظ این قصه دراز است بقرآن که مپرس |+|
نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 20:17 دل ازمن بردوروی از من نهان کرد خداراباکه این بازی توان کرد شب تنهاییم درقصد جان بود خیالش لطف های بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با من نرگس او سرگردان کرد صبا گرچاره داری وقت وقتست که درداشتیاقم قصد جان کرد بدانسان سوخت چون شمعم که بر من صراحت گریه وبربط فغان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار من چنین گفت وچنان کرد که تیر چشم آن ابرو کمان کرد |+|
نوشته شده توسط نگار در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 22:32 |
|