تبليغاتX
اشعار حافظ
*بازم رباعي!* 
      * مـن حاصل عمر خود ندارم جز غم
         در عشق ز نیک و بد ندارم جز غـم 
            یک هـمدم باوفا ندیدم جز درد
               یک مونـس نامزد ندارم جز غـم
*

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 12:6
*گر از این مـنزل ویران...* 
******هوالمعشوق******

گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم         دگر آن جا کـه روم عاقـل و فرزانـه روم
زین سـفر گر به سلامت به وطـن بازرسـم       نذر کردم کـه هـم از راه بـه میخانـه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک   بـه در صومـعـه با بربـط و پیمانـه روم آشـنایان ره عـشـق گرم خون بـخورند           ناکـسـم گر بـه شکایت سوی بیگانه روم بـعد از این دست من و زلف چو زنـجیر نـگار        چـند و چـند از پی کام دل دیوانـه روم گر بـبینـم خـم ابروی چو مـحرابـش باز        سـجده شـکر کـنـم و از پی شکرانه روم  
                      "خرم آن دم کـه چو حافـظ بـه تولای وزیر
                      سرخوش از میکده با دوست به کاشانـه روم"

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 11:57
*يا علي مدد مولا* 

|+|
نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 23:31
*گل در بر و...* 

*هوالعزیز*

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

 

  سلطان جهانم به چنين روز غلام است

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب   در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليکن  بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است  چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز که ما را  هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر  زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است  همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است  وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز  وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
با محتسبم عيب مگوييد که او نيز  پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
"حافظ منشين بی می و معشوق زمانی

 کايام گل و ياسمن و عيد صيام است "

|+|
نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 23:11
*سلامی چو بوی خوش آشنایی!* 
     *هوالجميل*

سـلامی چو بوی خوش آشـنایی        بدان مردم دیده روشـنایی
درودی چو نور دل پارسایان                بدان شمـع خـلوتـگـه پارسایی
نـمی‌بینـم از همدمان هیچ بر جای     دلـم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مـگردان کـه آن جا      فروشـند مفـتاح مشکـل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است   ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هسـت       نـخواهد ز سـنـگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کـجا می‌فروشـند      کـه در تابـم از دسـت زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستـند    کـه گویی نبوده‌ست خود آشـنایی
مرا گر تو بگذاری ای نـفـس طامـع        بـسی پادشایی کـنـم در گدایی
بیاموزمـت کیمیای سـعادت                ز همـصـحـبـت بد جدایی جدایی 
                    مـکـن حافـظ از جور دوران شکایت
                     چـه دانی تو ای بـنده کار خدایی

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 11:24
*** 
|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 19:25
(¯`•._ نيست كه نيست!_.•´¯) 
     *هوالعالم*

*روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست    مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست *
*ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری        سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست *
*اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب    خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست*
*تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی       سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت *
*تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند       با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست *
*مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی      بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست*
*از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش     غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز     ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست*
*شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود            آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست*
*آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت      زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت*
*از وجودم قدری نام و نشان هست که هست   ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست *
                 غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
                  در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 19:20