تبليغاتX
اشعار حافظ
ديدي اي دل 
              *هوالمعبود*

*دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
 چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
 آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
 آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
 اشـک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
 طالـع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
 برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
 وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
 ساقیا جام می‌ام ده کـه نـگارنده غیب
 نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
 آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
 کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
 فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
 یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد!*

|+|
نوشته شده توسط نگار در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 12:11
*بفرمايييد كيك!* 
|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:17
............ 
سلام به همه ی دوستای گلم

امیدوارم که ایام به کامتون باشه

امروز واسه من یه روز خاصه

اگه گفتین چرا؟

.

.

.

.

.

.

باشه  خودم میگم!

امروز تولدمه

تولدم مبارک

حالا یه شعرم واسه  خودم مینویسم!

لبخند زدم وآسمان آبی شد

  شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

  پروانه پس از تولد زیبایم

  تا آخر عمرغرق بی تابی شد

 

همینجا از همه ی دوستان عزیزی که با نظراتشون

منو همراهی کردن تشکر میکنم و میگم

همتون  رو دوست دارم

موفق باشید

روزاتون بهاری و شباتون پرستاره

 

|+|
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:3