*هوالمعشوق*
بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
در وهـم مینگـنـجد کاندر تـصور عقـل
آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
کز خواب مینـبیند چشمـم بـجز خیالی
رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی
|+|
نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:7



